5
در تابستان سال 94 يا 95 كه به اتفاق سه تن از دوستان قديمي براي سه روز در روستايي دور افتاده در خراسان جنوبي اقامت داشتيم. دوستان مرا به حرف آوردند. پس از چند لحظه ديدم كه با دوربينشان مشغول فيلمبرداري و ضبط هستند. متوجه شدن من همان و اجازه گرفتنشان همان. كاري بدون مقدمه و فيالبداهه. لذا من نه آمادگي داشتم و نه يادداشتي آنها هم پيشبيني خاصي نكرده بودند. حافظهاي هم كه ندارم. بعضي قسمتها اصلا ضبط نشده بود.آن متن بريده بريده و تبديل به متن پيش رو شد. گرچه خاطرات اين كمترين چندان ارزشي ندارد اما از آنجا كه از يك طرف جسته گريخته اشاراتي به جريانهاي سياسي دهه چهل شد و از طرف ديگر شخصيت ارجمند اين دوستان بيش از آن بود كه زحمتشان به هدر رود. حيفم آمد دور ريخته شود.
4
مدت‎ها بود از مشاهده انواع نمودهاي روابط نابرابر ميان آدم‎ها رنج مي‎بردم. در روابط روزمره شايد نمود نابرابري بيش از هر چيز در زبان روزمره يا فرهنگ زباني بارز و ملموس است. موضوع زبان و بازتوليد قدرت (بخوانيد نابرابري) در علوم انساني، فلسفه و هنر مطرح‌شده است. يكي از اين عرصه‎ها در جامعه ما عرصه رابطه پزشك و بيمار است. فرهنگ زباني يا ارتباط گفتاري بين پزشك و بيمار را هر جا به پرسش گذاشتم مشاهده كردم مردم چه دل پردردي از اين روابط نابرابر زباني دارند.
نيم ساعت زودتر از موعد مقرر رسيده‎ايم. شاسي زنگ درب را فشار مي‎دهيم. در باز مي‎شود. در راهرو خانمي با احترام به استقبالمان مي‎آيد. خودمان را معرفي مي‎كنيم. به سالن انتظار مطب هدايت مي‎شويم. مطب كه چه عرض كنم. يك كلنيك زيبايي، رژيم لاغري، تغذيه و از اين جور چيزها.

دو خانم جوان به عنوان دستيار و منشي، ديد تمام شيشه به سمت حيات كوچك با چند دستگاه بدن‎سازي رو به فضاي سبزِ حياط، در مجموع فضاي مطبوعي را تشكيل مي‎دهد. مي‎نشينيم بلافاصله فرم‎هاي گزارش حال بيمار به دستمان داده مي‎شود درحالي كه به اتفاق همسرم مشغول پر كردن آن‎ها هستيم و طبق معمول برحسب روحيه‎مان هركدام به سبك خود، من آهسته و با دقت و با جزئيات، و همسرم سريع‎تر و چابك‎تر و زودتر تحويل مي‎دهد. روي ميز جلوي مبل‎هايي كه نشسته‎ايم چند فنجان و يك قوري زيبا قرار دارد كه ابتدا تصور كردم براي پذيرايي مراجعين از خودشان است. اما هرچه دقت كردم نه چايي نه دستگاه آب جوشي ديدم و نه قند و نه خوراكي ديگر، با تعجب از همسرم پرسيدم اين‎ها شايد براي فروش است؟ پاسخ‎اش خنده تمسخرآميز به من بود كه با كنجكاوي اين دم و دستگاه را برانداز مي‎ك
2
پریدم روی دوچرخه، تا انتهای خیابان که به رودخانه سن لورن برسم، پنج دقیقه راه با دوچرخه بیشتر نبود. اما همان یکی دو رکاب اول فهمیدم هوا خیلی گرم و شرجی است. با خود گفتم: وقتی دوچرخه را در نرده‎های مخصوص جای دوچرخه در ابتدای مسیر پیاده رَوی قفل کردم زیر پیراهنی‎ام را هم می‎اندازم روی دسته دوچرخه، اما بگی نگی ترسیدم مبادا برش دارند. چند قدم بیشتر راه نرفته بودم که دیدم بهتر است زیر پیراهنی‎ام را درآورم بیندازم دور گردنم. راستش از تکرار وضعیت عرق‎ریزان و آفتاب سوختگی روزهای پیش از آن ترسیده بودم. یک روز پیش در هوای گرم «کانیکول» که در اصطلاح زبان فرانسه آخر شرجی و گرماست، پیاده به کتابخانه منطقه «لاسال» رفته بودم. رفت نیم ساعت، برگشت هم نیم ساعت. هنگام برگشتن با این که ساعت نُه شب بود، به خانه که رسیدم تمام لباسم خیس عرق بود. مثل موش آب کشیده. انگاری از توی آب درآمده‎ام. دو روز پیش از آن هم با این که زیاد «کانیکول» نبود چون یک ساعت و نیم دوچرخه سواری کرده بودم تمام پشتم سوخته بود. حق دارید بگوئید دوچرخه‎سورای چه ربطی به سوختن پوست دارد. هر چقدر هم هوا گرم باشد که پشت آدم نمی‎سوزد. بله شما
1
بله خودم هم می‎دانم که شعر نیست مِر است، اما معنی و مقصود که روشن است؛ روشنِ روشن، بدون هیچ ابهام. آره! راستش این است که مدت‎ها بود بفهمی نفهمی به این رسیده بودم، اما همیشه به کردار نمی‎شد. گاهی چنین کرده بودم. اما گاهی هم نه، برعکس می‎شد. من هم که فردی بودم جدا ناشدنی از دیگران بر حسب باور عمومی به پیروی از آدم‎های عاقل با عُرضه، خیال می‎کردم ارزان فروختن نشان خرفتی و خریت و پپه‎گی است و گران خریدن هم بدتر از آن. خلاصه انسان نباید بگذارد کلاه سرش برود باید تا می‎تواند ارزان بخرد و گران بفروشد. خوب برای چه؟ برای این‎که هرچه بیشتر دارا بشود، دارا بشود برای چه؟ برای قدرتمند شدن، دارا و قدرتمند بشود برای چه؟ برای خوشبخت شدن و آسایش داشتن.